تبليغاتX
شاهراه زندگی
 
شاهراه زندگی
 
 
یادداشتهای روزانه ی یک دانشجوی متوسط
 

     در هوای فضای زیستنم، اکنون صدایی دور دست دست می آید، صدایی که مرا تاآنسوی بیکرانه های هستی می برد، صدایی که رمز هستی و قانون نانوشته بودن را با خود دارد و صدایی که روح جهان را حمل می کند، صدای سنگین آن را میشنوم، این صدا یرای من فقط در سکوت معنا می یابد، سکوتی که یادگار یک تشویش است و تشویشی که مرا به یاد زندگی می انداخت و یک زندگی که معنای زنده بودن را به من یاد میداد، آری این صدای سکوتی که می شنوم یادگار همان معناست، یادگار همان زندگی و یادگار همان صدا!

     این سکوت مرا به من باز میگرداند، دیگر از بیرون صدایی نمی شنوم، حتی صدای سکوت را...

     دلم آهسته می گوید: تو فقط برخیز، آن صدا حجمی بیش نبود که هر روز کمرنگ تر می شود. آن صدا ذات خود  را در سایه سکوت گم کرده بود.

      تو به آن حجم می دادی...

 تـــــو، نه من...

     اکنون فقط مرا گوش کن...

 فقط مرا...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 17:33  توسط داود  | 
 
  بالا